کاش می فهمیدم ،ته آن کوچه ی بن بست ،رد پای کدام خاطره بر جا مانده ،که پر است از ته سیگار !برگ مو می ریزد و سرباز ،با کلاهی در دست ،هر چه دلتنگی هست ،می دمد در سیگار ،بی گمان پوتینش ، بی سبب سنگین نیست ،مرد تنها بی شک ، بی سبب غمگین نیست ،مهر خاموشی برلبِ سیگارش ،می فشارد آنچنان که ،می فشارد با پا ، بر ته سیگارش !پوتین ها جفتند و پاها جفت تر ،لیک سرباز تنها !کاش جای سیگار ،یک انار در دست داشت ،شاید ،از جانب یاری !کوچه آن کوچه ی بن بست قدیمی ست ،خانه ها ترک خورده ولی پا برجا ،لیکن ،مرد امروز دیگر ،پسرِ دیروز نیست#پریسا#بداههالبته که همه ی سربازها سیگار نمی کشندخدا نگهدار همشون باشه
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۰ ساعت 19:31 توسط پریسا حیدری
|
برچسب:
نویسنده: نیکان حسینیپور
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 6:19